۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

دل نوشت



سادگي را مي جويم و صداقت را ،

آرامش و لطافت را ، و هر آن چه كه مانند شبنم سحرگاهي ست .

درونم بياباني ست خشك و تشنه ، تشنه ي دستي كه دانه ي محبتي بكاردش .

و من در سايه ي آن دست بياسايم لختي

و بفهمم كه سايه چرا خنك است

و نسيمش چرا فرح بخش !

________________________________________________________

صداهايي مرا به سايه مي خواند ، ديگر خورشيد را زرد نمي دانم و روز را روشن

آيا حقيقتي هست ؟ و يا خود سرابي ست بر اين دشت پلشت و دروغ !

آن جا كه مرا مي شناسند ، من نيستم و آن جا كه تنهايم خود را در برابر آيينه اي نمي يابم .

و باز شبي ديگر سياه مشقي ديگر بر كاغذهاي كاهي ، افكار تكراري

ولي سرانجامي نيست و فردا دوباره شكنجه آغاز مي شود !


۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه




نمي دونم كاست "تنها صداست كه مي ماند" منتخبي از اشعار فروغ فرخزاد به صداي خود او را شنيده ايد يا نه ؟ اگر نه سعي كنيد حتما به دست بياريدش و براي يك بار هم كه شده بهش گوش كنيد . موسيقي پس زمينه اي كه در اين كاست استفاده شده خود منتخبي از آثار برتر دو گروه مشهور راك Camel و Pink Floyd است و چنان به جا استفاده شده كه شنيدن آن در ذهن شما خاطره خواهد شد .ديشب كه به قطعه اي از همان موسيقي ها (Stationary Traveller – Camel) در سايت Youtube گوش مي دادم گويي كلام فروغ نيز براي من تكرار مي شد و در آن جا بود كه به جلوه هاي بي شمار هنر پي بردم و نيز به اين حقيقت كه به راستي هنر زباني جاوداني است .
البته ديروز خبري ديگر هم دل مرا آزرد ! همانطور كه حتما شنيده ايد خسرو شكيبايي درگذشت . (از ديد من) او به واقع هنرمند بزرگي بود كه نقش هايش غير از هامون تكخال او كه من هيچ گاه آن را به طور كامل تماشا نكردم ، چه در تلويزيون و چه در سينما به يادماندني و تصويري از زندگي بود . خيلي خوشحالم كه حضور او در ايام انتهايي زندگي اش در يك فيلم دفاع مقدس موجبات صدور پيام تسليت از جانب وزير محترم ارشاد را در پي داشت كه به خودي خود عملي پسنديده است . كاش هنر جايگاهي والاتر از آن داشت كه ديد معيوب و تنگ مارا ياراي تماشاي بي چشم داشت و بي غرض آن مي بود !
راستي يادم بماند بگويم كه غير از بازي هاي درخشان خسرو صداي گرم او هم يادگاري بس گرانبهاست كه در زمزمه ي اشعار سهراب سپهري و چني تند از ديگر شاعران جاري است ، يادش گرامي !!!

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

دل نوشت

«تصدقت شوم . الهي قربانت بروم ، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است . عزيزم ، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند . (حال) من با هر شدتي باشد مي گذرد ولي به حمدالله تا كنون هر چه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم . حقيقتا جاي شما خالي است . فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد . صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي بچسبد ... ايام عمر و عزت مستدام ، تصدقت ، قربانت ، ... »
خيلي تعجب كردم از اين متن به اين معني كه انتظار همچين چيزي رو نداشتم . مي خوام بببينم شما مي تونيد نويسنده متن زيباي بالا رو حدس بزنيد يا نه ؟! گرچه از شيوه نگارش و لغات به كار رفته مي شه حدس زد چندان امروزي نيست اما مي دونم كه نمي تونيد حدس بزنيد و اسم نويسنده رو كه به جاي سه نقطه پايان متن قرار گرفته بوده براتون مي نويسم :
روح الله موسوي خميني (خطاب به خديجه ثقفي همسرش)
نكته : متن فوق از شماره 49 مجله شهروند امروز مورخ يكشنبه 12 خرداد 1387 صفحه 50 برگرفته شده است .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

اداي دين به فرهنگ طرفداري !!!




چه لذتي بهتر از آن كه بخواب فرو روي و رؤياها و آرمان هاي خود را برقباي ديگري ببيني و مسحور و مبهوت با اين خواب خوش سر كني و تمام عقده ها و حقارت ها و ناتواني هاي خويش را به بوته فراموشي سپاري !؟
چه لذتي بهتر از اين كه بتواني خود را متعلق به جمعي بداني و به سادگي هر چه تمام تر احساس تعلق خود و نياز خود را به بودن با ديگران و همراهي و توجه آن ها را با خود داشتن به دست آوري ، آن هم بي هيچ زحمتي !!!
چه لذتي بهتر از آن كه از رنگي خوشت مي آيد و يا از بازي و آن را با طعم شيرين پيروزي به خاطر بسپاري ؟!
چه و چه و چه ...
ما عاشق رنگ قرمزيم ( متأسفانه ادبيات لمپني و كوچه بازاري بر اساس فرض همراهي ديگران با شما استوار است ! ) ! ما از بچگي در تمام نقاشي هامان بيش تر از رنگ قرمز استفاده مي كرديم ! ما يادمان است كه حتي خورشيد هم قرمز بود ! ما به ياد داريم كه هميشه با ديدن رنگ قرمز هيجان زده مي شديم ! ما عاشق دستمال سر قرمز رامبو بوديم ! ما عاشق پرسپوليس شديم زيرا قرمز بود ! ما دليلي به راحتي رنگ قرمز براي دوست شدن و آشنايي با قرمزها و دليلي راحت تر از آن براي درگيري و حقير خواندن آبي ها نداشتيم ! قهرمان هاي ما همان مردان قرمز رنگي بودند كه گرچه پوشالي بودن خيلي هاشان در زندگي روزمره برايمان اظهر من الشمس بود ، اما دوستشان داشتيم ! و ...
امروزه ما همه ي اين ها را مي دانيم اما باز هم عاشق رنگ قرمز و پرسپوليس هستيم و بخاطر آن گل زيباي دقيقه 90 + 6 و بدست آوردن قهرماني ، براي ساختن لحظه اي هر چه با شكوه تر و به ياد ماندني تر پيراهن خود را پاره كرديم و اعتراض همسايه ها به عربده هاي حيواني مان را به جان خريديم .
ما عاشق پرسپوليس هستيم و از آن لذت مي بريم !