۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

مسابقه


خيلي وقت ميشه كه متوجه يه خاصيت جالب توي روابط آدماي دوروبرم شدم و اونم يه جور رقابته ! وقتي دو نفر باهم آشنا ميشن انگاري دارن ميرن توي پيست مسابقه طوري كه آخرش حتما بايد يكي برنده بياد بيرون و اون يكيو له و لورده كف پيست ببينه آخه اين خاصيت يه مسابقست ، يه رقابت كه در آخر برنده و بازنده داره .
اما يه رابطه كه توش عشق هست يه مسابقه نيست يا اگرم هست دو نفر باهم توي يك تيم هستند و برد و باخت هردوشون يكيه ! اينه اون چيزي كه بودن كنار همديگرو توجيه مي كنه و لذت بخش . اينجوريه كه دو نفر ميتونن باهم بمونن يا حداقل اگر از هم جدا شدن هيچ وقت با نفرت از لحظاتي كه كنار هم بودن ياد نكنن و افسوس تكه هاي كنده شده ي وجودشون رو نخورن . يك رابطه اين جوريه كه دو نفرو به يه سطح بالاتري از درك و رشد ميرسونه . اما برعكس اونجوري كه الان به نظر من مده دو تا آدم با شروع رابطشون درست مثل بازيكناي دو تا تيم رقيب كه دارن گرم ميكنن وارد زمين (رابطه) ميشن . از همون اول هر كدوم مي خواد پوزه ي اون يكيو به خاك بماله و بازيو ببره ! هيچ كدوم واقعا به درد اون يكي نمي خوره ، كمكش نميكنه بي توقع ، بي انتظار ، به خاطر محبتي كه بينشون هست ، برعكس اگرم كمكي مي كنه در اصل به خاطره خودشه ، مي خواد به اون هدف زود گذري كه داره برسه كه حالا يا س/ك/سه يا پوله يا گدايي محبت يا ... اين جوري هيچ وقت از اين رابطه به يه مرحله بالاتر نميري هميشه توي همين پله ي اول ارضاي اميال گير مي كني اين رابطه بايد به اتمام برسه چون يكي توش مي بازه ! يا اعتمادشو ، يا عشقشو ، يا تنشو ، يا محبتشو و ... اين رابطه هيچ وقت نمي تونه براي هميشه ادامه داشته باشه چون خسته كنندست . انرژي گيره و واست نفس نميزاره . اينكه مي گم هميشه فقط احتمال دائمي شدنشو ميگم . يا اگرم فقط نفس بودن و لذت باهم بودن مطرح باشه اصلا خاطره ي خوبي واسه يادآوري به حساب نمياد .
بازنده كه درد از دست داده هاشو ميخوره و برنده مدت كوتاهي سرمست يه پيروزي پوچ ميمونه كه ادامه نداره و تازه اگر خوب بهش نگاهي بندازي ميبيني كه چون باطنن فقط به دنبال ندادن و گرفتن بوده چيزي گيرش نيومده مثل خوردن يك وعده غذاي خوشمزه وقتي واسه يه قراره مهم عجله داري و ديرت شده ، هيچي از مزش يادت نميمونه . توي اين همراهي بايد بدي و بگيري ، تعادل !
چقدر سخته اينو موقعي بفهمي كه به يكي علاقه داري اما از اول اشتباها بازيو شروع كردي و حالا لابد بايد تموم بشه ! خيلي تراژيكه كه دست و پا بزني از اين بازي بياي بيرون ! نميتوني فقط اونو مقصر بدوني چون خودتم مقصر بودي . كاش ميشد بفهميم ! هردوتامون ...

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

جایزه صلح نوبل

این بار دیگه به منم ثابت شد که این جایزه صلح نوبل چیز مزخرفی می تونه باشه ! هر چی چند سال قبل این بسیجیای بیچاره سعی داشتن بگن این جایزه سیاسیه و امپریالیستی ، ما به خاطر شخصیت خود خانم عبادی هر چی گفتن رد کردیم و نفس حرف البته توسط هر دو دسته نادیده گرفته شد اما امسال دیگه گندش دراومد ! آخه اوباما غیر از حرفای انصافاً قشنگی که تا حالا زده در عمل چه کاری کرده که مستحق این جایزه باشه !؟ شاید این جایزه حق ملت و فرهنگ آمریکا باشه که کم کم تمام اون تبعیض های مسخره رنگین پوستیشونو کنار میذارن اما اصلاً به خود اوباما ربطی نداره . تازه لیست جایزه هم که فقط یک یا دو هفته بعد از اومدن اوباما به کاخ سفید بسته شده و توی اون مدت اوباما حتی از پیدا کردن اتاق کارش توی کاخ سفید عاجز بوده چه برسه به حل مشکلات صلح جهانی ! بگذریم لابد 50 سال دیگه گندش درمیاد که این جایزه به چه طرز احمقانه ای به این بابا داده شد .
پ.ن 1 : دوستان البته گمون بد نبرن که بنده انتطار داشتم این جایزه به عمو محمود خودمون برسه :دی
پ.ن 2 : داداشم موقعی که تلویزیون ایران کاملاً بی منطق همین حرفای منو می زد گفت اتفاقاً اگه یک دلیل باشه که این جایزه حق اوباما باشه اینه که این بابا می خواد با ایران از در صلح و دوستی وارد بشه ! کاری که تا حالا کسی ک/و/ن انجامشو نداشته ! و الحق شق القمره ! اگه بشه که دنیا نصفه راه صلحو رفته ! پس حقشه ...

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

وطن

دارم ترانه ی وطن با صدای افسانه ای داریوش رو گوش می دم ! قلبم می تپه و سینم درد می گیره از کلمه کلمه ی این ترانه اما ... شرمنده ام ! شرمنده ام از وطن ، از خاک مام میهن ، از تمام اون عزیزانی که توی اون روزهای نه چندان دور ریختن توی خیابون ها و کتک خوردن ، شکسته شدن ، پرپرشدن و من اما اونجا نبودم چون می ترسم و می ترسیدم ! من می ترسیدم چون یه سربازم ! از دادگاه نظامی شاید و اگر این نبود معلوم نیست چی جاشو می گرفت ؟! من وطنم رو دوست دارم ، عاشقشم اما ترسیدم و جا زدم ، اونم جایی که شاید می تونستم ثابت کنم ادعاها و پزهای روشنفکرانه و میهن دوستانم فقط یک ادا نیستن ...
امیدوارم روزی احساس پشیمونی نکنم ...
فریاد می زنم : کمکم کن ! اما کی ؟

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

دل نوشت



سادگي را مي جويم و صداقت را ،

آرامش و لطافت را ، و هر آن چه كه مانند شبنم سحرگاهي ست .

درونم بياباني ست خشك و تشنه ، تشنه ي دستي كه دانه ي محبتي بكاردش .

و من در سايه ي آن دست بياسايم لختي

و بفهمم كه سايه چرا خنك است

و نسيمش چرا فرح بخش !

________________________________________________________

صداهايي مرا به سايه مي خواند ، ديگر خورشيد را زرد نمي دانم و روز را روشن

آيا حقيقتي هست ؟ و يا خود سرابي ست بر اين دشت پلشت و دروغ !

آن جا كه مرا مي شناسند ، من نيستم و آن جا كه تنهايم خود را در برابر آيينه اي نمي يابم .

و باز شبي ديگر سياه مشقي ديگر بر كاغذهاي كاهي ، افكار تكراري

ولي سرانجامي نيست و فردا دوباره شكنجه آغاز مي شود !